امروز مصادف است با: ۱۳۹۶/۰۳/۰۸
تاریخ انتشار:۱۱/ ۰۳/ ۱۳۹۵
دسته خبری: اجتماعی, تیتر, گیلان

«کوهستان»! روستایی در دل گیلان؛ دیاری که به جای باران درد می بارد و به جای نور، تاریکی. روستایی که روشنایی شب هایش از سخاوت ماه است و محل تحصیل فرزندانش خرابه ای تاریک؛ اینجا «کوهستان» است.

به گزارش پایگاه خبری رضوان خبر به نقل از «دیارباران»، هنوز نزدیک به ۱۰ کیلومتر به روستا راه مانده، روستای پایین محله و بالا محله کوهستان حویق در نزدیکی های تالش؛ روستایی که جمعا ۴۰۰ خانوار دارد و قریب به یک هزار و ۸۵۰ نفر در آن ساکن هستند.

 ناهمواری مسیر، تاب ادامه حرکت را از ماشین کمک دارِ گیر افتاده در گل و لای گرفته است تا مجبور شویم همچون سایر اهالی روستا ادامه مسیر را پیاده طی کنیم.

میانه راه چای را میهمان مادری هستیم که نزدیک به ۳۰ سال چشم انتظار فرزند شهید مفقودالاثرش است، می گوید: «اگر سالی فقط ۵۰۰ متر از این مسیر را درست می کردند دیگر مجبور نبودیم برای هر بار رفتن به شهر چندین کیلومتر راه را در گل و لایی که در بعضی قسمت ها به اندازه ارتفاع زانو عمق دارد پیاده طی کنیم».

پس از نزدیک به ۷ کیلومتر پیاده روی به روستای بالا محله رسیدیم که در ورودی آن مسجدی کاهگلی توجه ات را به خود جلب می کند؛ مسجدی با دیوار در حال ریزش، کف ناهموار و گِلی و سقفی سوراخ!

پای درد دل خادم مسجد که می نشستی بیشتر پی به پاکی، صداقت و مظلومیت این مردمان می بردی. پیرمردی که خود برادر شهید است و می گوید: «اگر مسئولان بخشی از هزینه بهسازی مسجد را تامین کنند مردم اینجا علی رقم بضاعت اندک مالی خود حاضرند بخش دیگر آن را بپردازند،کما اینکه زمین این مسجد را همین مردم از ملک شخصی خود وقف کرده اند».

خادم مسجد با آهی مانده در گلو  به چهره بچه های جهادگری که به روستا آمده اند نگاه می کند. تسبیحش روی پینه ی انگشتهایش دانه دانه می شود، سرش را پایین می اندازد و می گوید: « تا به حال پای هیچ فرمانداری به اینجا باز نشده تا پای درد دل ما بنشیند که از او بپرسیم چرا کسی که برادرش را در راه حفظ این انقلاب از دست داده است باید مادر شهید خود را روی ۲ تکه چوب در خانه تغسیل کند؟! همین که به اینجا آمده اید و حرف ما را می شنوید از شما ممنونیم؛ کم کم داشتیم مطمئن می شدیم که آن پایینی ها ما را فراموش کرده اند…»

بعد از کمی پیاده روی به مدرسه روستا رسیدیم. مدرسه ای تاریک. کلاس درس ۴۰ دانش آموز روستا که به دلیل نداشتن برق تنها منبع نوری اش پنجره کلاس است.

سقف یکی از کلاس های مدرسه فروریخته و به ناچار ۴۰ دانش آموز این روستا در دو شیفت و در یک کلاس تاریک مشغول تحصیل هستند.

دانش آموزان این روستا هیچ کدام نه قادر به تکلم به زبان فارسی هستند و نه حرف های ما را  متوجه می شوند، معلم مدرسه می گوید: «اینها چون از ابتدا با زبان ترکی بزرگ شده اند هیچ کدام زبان فارسی متوجه نمی شوند و من هم نمی توانم به اینها فارسی یاد بدهم، الان چند سال است که درخواست معلم کمکی و نوسازی این مدرسه را داده ام اما تنها پاسخ آموزش و پروش این است که چون این مدرسه در حال ریزش بوده و امکان ایجاد کلاس درس ندارد تا ساخت مدرسه جدید امکان اعزام معلم دیگر وجود ندارد، نه مدرسه را می سازند نه معلم اعزام می کنند!»

معلم روستا سقف سوخته مدرسه را نشانمان می دهد و ادامه می دهد: «چند ماه پیش که سقف یکی از کلاس ها به دلیل پوسیدگی و استفاده از بخاری نفتی سوخت، دوباره پرونده نوسازی مدرسه را پیگیری کردم که در پاسخ برایم یک کپسول آتش نشانی فرستادند»!

فاطمه یکی از دختربچه های کلاس اولی این مدرسه است؛  خود را به تنها پنجره کلاس چسبانده و از جمع سایر دخترها فاصله گرفته است با کمک یکی از بچه ها که کمی ترکی بلد بود از او پرسیدم که چرا پیش بقیه دختر بچه های کلاس اولی نمی نشینی؟؟

می گوید:«چشمانم در تاریکی کلمات را درست نمی بینید، به پنجره چسبیده ام تا از نور بیرون کلاس جمله «بابا نان داد» را بنویسم.»

سعید پسرک ۱۴ ساله ای که بیرون مدرسه ایستاده بود توجه ام را به خود جلب کرد؛ از او پرسیدم: «درس نمی خوانی؟»

در این فکر بودم که یا معلم او را تنبیه کرده و به بیرون فرستاده یا باید شیفت بعد سر کلاس حاضر شود.

سعید گفت: من و ۴ نفر دیگر از دوستانم کلاس ششم را تمام کرده ایم و برای ادامه تحصیل باید به شهر برویم اما چون راه مناسبی نداریم و با این جاده روستا امکان پیاده روی ۱۴ کیلومتر در هر روز وجود ندارد از ادامه تحصیل محروم شده ایم.

می گوید: «با رفتن به مدرسه شبانه روزی پدرانمان در انجام امور روزمره کشاورزی و دامداری دست تنها می شوند به ناچار ترک تحصیل کرده ایم».

سعید با خواهش و آرزویی در دل گفت: «کاش راه روستا درست شود تا با سرویس رفت و آمد کنیم آن وقت هم به تحصیل مان می رسیم و هم کمک حال پدر می شویم.»

به دعوت اهالی به خانه یکی از روستاییان رفتیم؛ سیما دختر بچه ای ۸ ساله که به دلیل عفونت شدید چشم چپش چند ماهی است از اتاق خانه بیرون نیامده است تا نور خورشید اذیتش نکند.

مادرش گفت: «وسعمان نمی رسد که سیما را به دکتر ببریم، دکترها هم به خاطر خرابی راه به اینجا نمی آیند. اینجا هر ۳ ماه یک بار بهورزی با موتور یا پیاده می آید که تنها قادر به گرفتن آمار بیماران و زدن واکسن می باشد.  اگر بگویم تا به حال هیچ دکتری به این منطقه نیامده دروغ نگفته ام».

مادر سیما این ها را می گفت و من در خاطرم یاد چندین بیمار زمین گیر روستا می افتادم که نه تاب حرکت دارند و نه دکتری هست که بر بالین آنها حاضر شود…!

اینها همه بخش کوچکی از مصائب روستایی است که با نزدیک ترین شهر فقط نیم ساعت فاصله دارد. روستایی که برقشان نور ماه، راهشان مالرو، محل تحصیل فرزندانشان خرابه ای تاریک است.

روستایی با ۴۰۰ خانوار ۱۸۵۰ نفر جمعیت و ۶ شهید که نه برق دارد، نه راه دارد، نه مدرسه، نه خانه بهداشت و نه هیچ امکانات رفاهی دیگر.

روستایی از یاد رفته به نام کوهستان با مردمانی نجیب، خدوم و کم توقع که گویی در دل تاریخ جامانده است.

انتهای پیام/

دیدگاه ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

Copyright © 2011 - 2017 Rez1khabar.ir